تبليغاتX
خدایا بابت همه چیز معذرت میخواهم...
اینقده کلافم که دیگه حال دعوا هم ندارم
سلام

اول اینکه من چندین بار گفتم این حرفا شخصیه هرکی مشکل داره تشریفشو کم کنه.

دوم اینکه کامنتدونی من سطل آشغال نیست هرکی هر چرتی خواست بگه.مشکلی داری پی ام بده تا جوابتو بدم.

سوم اینکه اونائی که فک میکنن خیلی خداشناسن یه بار دیگه کل وبلاگو بخونن تا بفهمن الان کجان.

-------------------------

تقدیر الهی این بود که من تنها آفریده شوم.

و او مرا هم درد خود ساخت...

........

--------------------------

پیوست۱ :هرچی فک میکنم میبینم خیلی قاطی ام...

پیوست۲ :اگه اینا گیر ندن منم آدم میشم.یعنی سعی خودمو میکنم.

پیوست۳ :زیاد اخوان ثالث رو نمی شناسم ولی از این شعرش خیلی خوشم میاد.حق گفته:

گفتن جواب ابلهان خاموشیست   خاموش شدیم و ابلهان بس نکردند.

خدا یاریگرتان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:51  توسط یه کافر | 
به نامش

باورش کرده ای که طلبکارانه از او میخواهی؟؟

کجای قلبت را برای او نگهداشته ای؟؟؟
میخوانیش؟؟

خودش گفت که به تو نزدیک تر از رگ گردن است.

باورش کردی؟؟

باورش کن.

در خودت بخوانش نه در آسمانها.

باور کن که تو قسمتی از خدائی...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پیوست۱ :باور کن من هم روزی مثل تو بودم...

پیوست۲ :حکم اعدامم را کمی دیرتر اجرا کنید.میخواهم با او صحبت کنم.

پیوست۳ :ارتداد را من قبول دارم ولی با مذهب شما...

حق سایه گستر زندگیتان

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:10  توسط یه کافر | 
به نام تک واژه مجهولی که زیباترین صفتش تنهائیست...

-----------------------------------

سلام .

خوبی خدا...

چه خبرا؟؟ دیگه تحویل نمیگیری...

نمیگی یه بنده ای هم داریم که امیدش به منه؟؟؟

عیب نداره٬ دلمون به خدائیت خوشه.خیلی دوست داریم.اصلاْ هرچی تو بگی.

فقط یه چیزی ...

اینو بدون خیلی چاکرتیم.بدخا مدخا داری بگو خودم سه سوت حالشونو میگیرم.

کاری نداری خداجون؟؟

آخه سرم شلوغ شده.بچه ها دارن پی ام میدن.باید جوابشونو بدم.

bye

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پیوست۱ :خیلی دلم واسه خدا تنگ شده.

پیوست۲ :خیلی دلم واسه خودم تنگ شده.

پیوست۳ :خداجون هکمون نکنیا!!!!!!!!!!!

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت...(تکیه کلام بی نام و نشون)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 18:52  توسط یه کافر | 
بسم الله

نتوان دیگر نفس کشیدن...

نتوان دیگر غریب بودن...

نتوان دیگر صبر زیاد داشتن...

نتوان دیگر...

نتوان دیگر...

نتوان دیگر...

--------------

نتوان دیگر زنده ماندن_________________________________

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پیوست۱ :کجاست کسی که مرا بی درد دروغگو میخواند؟؟؟

پیوست۲ :دلم برایتان میسوزد حتی بیشتر از خودم...

پیوست۳ :خدا همه مارا ببخشد........................................................................

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:43  توسط یه کافر | 
میخوانمش ...

-----------------

سعی کن باور کنی دیگر برایش وجود نداری...

سعی کن باور کنی دیگر برایش وجود نداری...

سعی کن باور کنی دیگر برایش وجود نداری...

-------------------------

پیوست۱ :من سعی خودمو میکنم.

پسویت۲ :نترس من مراقب خودم هستم.

باورش کن تا نگهدارت باشد.گرچه او مهربانتر از آنست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:4  توسط یه کافر | 
به نام نامیش

---------------------

الآن دیگه وسطای راهم.

چیزه زیادی واسم نمونده.راه من خیلی کوتاه تر از اونیه که بقیه میرن.اینو خودمم میخوام.پس این چند قدم رو هم باید برم.خیلی سریع تر از اونی که باید برسم.می خوام وقتی رسیدم بشینم و بقیه رو نگاه کنم.الآنم که دارم به پشت سرم دید میزنم دلم براشون میسوزه.این همه بدبختی واسه چی؟؟

خودمم دیگه خسته شدم ولی میدونم زود می رسم.همین آرومم میکنه.یکی دو روز دیگه که برم میرسم و بعد هم تمام.بشین٬ نگاه کن و بخند.

کوکه پشتیم داره سنگینی میکنه.یه نگاهی بهش میکنم.خیلی خرت و پرت اضافی توش هست که الکی دارم راه میبرم.

بعضی از این خرت و پرتا دارن بو میگیرن.نمیدونم واسه چی اینارو بار ما کردن.خیلیا وسط راه اینارو انداختن و رفتن.راحت ولی من نمیدونم واسه چی دارم با خودم میبرم.شاید اونجا که رسیدم لازم بشه.

نمیدونم.من که دارم میرسم به تهش ولی دلم به حال اونائی میسوزه که میخوان حرکت کنن و بیان اینجا.نکنه وسط راه گم بشن؟؟؟

از کجا معلوم من درست اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پیوست۱ :به سال تازیها ۱۹رو پر کردم.چیز زیادی نمونده.

پیوست۲ :تا به حال شده بری تو یه دشت از همه جلو باشی.یه نگاه پشت سرت بکنی.بعد یه دل سیر به همه بخندی؟؟؟

پیوست۳ :میخواستم یه چیزی بنویسم پشیمون شدم.آخه دلم  نمیخواد بگن ....

در پناه سایه او که بهترین سایبان زندگیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:6  توسط یه کافر |